تبليغاتX
باشگاه بچه های صبح جمعه
یادمان روزان خوب نوشتن و اندیشه

دوستان خوب جمعه سلام
بالاخره این کنکور لامصب هم تموم شد. تف تو این زندگی که هر جاییشو می چسبی یه جای دیگه اش می لنگه. قبلن براتون به نقل از بابام گفتم که تنها کار آسون دنیا مردنه. اما ما هنوز تصمیم نداریم بمیریم چون یه طلب از دنیای کثیف دور و برمون داریم که تا به طور کامل اونو تسویه نکنیم نمی میریم. یادتون هست که ما سهممون رو از زندگی می گیریم. سهمی که مال ماست به عنوان یه آدم که از بیشتر آدمای اطرافش و از این همه ابله که دور و برمون هستن مستعد تر و لایق تره  و حالا می خواد چیزی رو که استحقاقش رو داره بگیره. کنکور از نظر ما نه یه معضل که یه فرصته که بهمون داده شده که واسه مطالبه ی همین حق.
حالا هم که گذشته ما چیزی رو از دست ندادیم اگه کاری رو که باید می کردیم کرده باشیم. حالا هر چی بوده تموم شده. منتظر نتیجه اش می مونیم. اما نه قبول شدنش ما را به مقام الوهیت می رسونه و نه رد شدن در اون به معنی خراب شدن سقف گندیده ی آسمونه و تموم شدن زندگی. ما هنوز سرپاییم و آماده برای پیشرفت و بیرون اومدن ازطبقه ای که مارو تو خودش فروبرده.

یه چیزی رو هم می خوام براتون به صراحت بگم. خاطرات روزهای جمعه آخرین خاطرات من از شهری است که دوستش دارم و آخرین چیزهایی که قبل از خروج از ایران داشتم. فکر نکنین که می تونم فراموشش کنم. این جا جلسات شبیه جلسه های خودمون رو باز دارم. حالا با مردهایی که کراوات دارن و ادکلن های خوش بو و گرون قیمتشون آدمو تو هپلوت می بره و زن هایی که لباس های باز و موهایی که روی شونه های لختشون ولو شده گیلاس های شامپاینشون تو دستشونه. سیگارهای لانگ بیچ لای انگشتاشونه (اما روشن نیست چون تو فضای بسته سیگار نمی کشند) و بین صندلی هایی که وسط ردیف های بزرگ کتاب چیده شده راه می رن و درباره استارکچر و استتیکس حرف می زنند. اما یک چیز این جا نیست. اون هم دوستایی که شاید مثل اینا، کتاب های روز دنیا رو نخونده باشن و یک دهم این ها نتونن خرج برای مطالعاتشون بکنن، اما مثل خودم بودن. مثل شما. جایی روی همون صندلی های پلاستیکی توی آشپزخونه، توی یکی از خونه های کهنه ی  کوچه های دروازه ارک. باور کنین تمام این چیزها که گفتم یک لحظه نتونستن کاری کنن روزهای جمعه مون رو از یاد ببرم. من همیشه با شما هستم و هر کاری که از دستم بر بیاد براتون انجام می دم.

دلیل این که دیر به دیر آپ می کنم اینه که مطمئن نیستم شما فرصت خوندش رو دارید یا نه. برای همین هم خواهش می کنم هر کی حاضر بود تو قسمت نظرات حرفش رو بزنه تا بدونم که هستید. حتا اگه یه روزو می تونین هماهنگ کنین که با هم بخونین و بحث کنیم درباره اش ، من می تونم همیشه همون موقع آپ کنم.
این کار برای من هم خوبه که دو ساله فقط دارم انگلیسی می نویسم و می خونم. این بهانه ای می شه که فارسی هم بنویسم.

دفعه بعد به سوالاتی که برام فرستادید جواب می دم. یکی دوتا از دوستان هم برام داستان فرستادن که اونا رو هم این جا می ذارم و ایراداش رو هم می نویسم.

کار کنید و زیاد هم کار کنید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهران   | 

بچه های خوب جمعه
از این که لطف داشتید و برام پیغام گذاشتید ممنونم.اما جواب سوال هاتون. بعضی هاشو تو همون کامنت ها نوشته ام. اما حالا برای این که برای همه باشه این جا تکمیل می کنم.
معصومه ی عزیز پرسیده بود:
آیا تئوری اتمی را با اتمیسم می باید یکی پنداشت؟
جواب این سوال اینه که "نه". تئوری اتمی مبحثی است تو فیزیک. با یه قدمت طولانی. از زمان دموکریت تو عصر طلایی یونان تا کیک اتمی تامپسون و نظریه ی رادرفورد و ... و بحثش به طور کلی معطوف به پذیرش وجود مولفه ی بنیادین مادی به عنوان اتم هستش
اما اتمیسم یه رویکرد فلسفی متاخره که به وسیله راسل پدید اومد و به یکی از مکاتیب چهارگانه ی فلسفی تبدیل شد. خلاصه اش این که راسل به وجود هسته های تجزیه ناپذیر و بیادین به عنوان گزاره های اتمی معتقد بود، و ترکیب اون ها رو به شکل گزاره های مولکولی بیان کرد و اساس تبیین های خودش رو این روی کرد قرار داد. شاهکاریه تو عالم منطق ریاضی و فلسفه.
اگه باز هم توضیح لازم داشت یا سخت بود هر جاییش بگین تا توضیح بدم.


فائزه ی عزیز هم گفته بود:
ای کاش می شد ازتون فیزیک بپرسیم خصوصن دینامیک ........
دوستان خوبم اگر سوالی تو دینامیک یا هر درس دیگه ای که احتمال می دادید من بلد باشم داشتید حتمن برام بفرستید.


اعظم نوری همیشه همراه، این سوال رو پرسیده بود:
"این درسته که هرداستان بایدیه اتفاق غیرعادی داشته باشه؟"
جواب این سوال بسته گی به ژانر (نوع) و مکتب داستانی داره که می نویسیم. فرض بکنین که داستان مینمیالیستی می نویسیم. حتمن داستان "پدر" نوشته ی ریموند کارور رو یادتون میاد. داستان درباره ی یه بچه ی نوزاد بود که همه دورش جمع شده بودند و چیزی می گفتن و پدر تنها تو آشپزخونه نشته بود. به نظر نمی رسه که "اتفاق غیر عادی"ای تو داستان باشه. دلیلش اینه که اساسن مینیمالیسم به مثابه ی انشعابی از درتی رئالیسم اصلن به دنبال اتفاقی خارج از دایره ی عادات عادی نیست.
در مقابل "پیرمردی با بال های بسیار بزرگ" نوشته ی مارکز رو در نظر بگیرید. اون هم رئالیستیه. اما رئالیسم جادویی.  و شروعش با "باریدن خرچنگ از آسمان" به پیش داشته های خواننده لگد می زنه.

به هر تقدیر اون چه که در داستان درباره ی عادی یا غیر عادی بودن اتفاقات  مهمه اینه که هر چه در داستان به سمت آخر پیش می رید اتفاقات معلول حوادث قبلی باشن. و مساله مهم دیگه این که "چیزی جایی باشه که نباید"

فعلن دم همه تون گرم.

منو از خودتون بی خبر نذارین.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهران   |